سسسسلللامممممم ...خوبین ؟ ..منم خوبم ....هفته ی شلوغی رو داشتم ...هفته ی دیگه دوشنبه هم امتحان نیم ترم دارم که هنوز نصفشو نخوندم ...توی این هفته ای که گذشت یه مهمون ویژه داشتم ....(حالا بماند که همش اون منو مهمون کرد ! )..یه مهمون از کره ی مریخ ....کسی که مال یه دنیای دیگه بود . قرار بود دوباره برگرده ....من از قبل هم میدونم که این فقط همراهیه یه دوسته و دقیقا می دونستم که چی هم انتظارمو می کشه ! ...وقتی که اومد و با هم بودیم ....(چند تا جای متفاوت با هم رفتیم ...از نمایشگاه کتاب ..تا...)...حس خیلی خوبی داشتم ... به خودم نگاه کردمو دیدم بین منطق و احساسم یه جنگ شدید راه افتاده ....
احساس از صندلیش پرید پایینو گفت: ببین چه خوشحاله ....
عقل : خوب که چی ؟
احساس: می تونن بازم با هم باشن
عقل : باز تو شروع کردی به مزخرف گفتن ؟ ..نه ..نمی شه !
احساس: کدوم مزخرف ؟....می شه .......
عقل:تو خودت خوب می دونی که اون مال دنیای ما نیست ...
احساس: خوب نباشه . .یا ما می ریم اونجا یا اون می اد اینجا ...
عقل:نه ! نه ما می تونیم توی دنیای اون زندگی کنیم ..نه اون می تونه بیاد اینجا زندگی کنه ..مگه نشنیدی ..خودش گفت !
احساس:اصلا برو کنار بذار کارمو بکنم ...
عقل احساسو هل داد عقبو گفت :برو عقب مگه یادت نمی اد ...دفعه ی قبل مگه حرف تو رو گوش ندادیم ؟......و آثار زخم روی بدن احساس ظاهر شد ! .....اینبار آروم رفت و سر جاش نشست !
قدیما آدم خیلی عاطفی و حساسی بودم و معتقد به جمله ی فروغ فرخزاد: آری آغاز راه دوست داشتن است ..گرچه پایان راه ناپیداست ...من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست!
اما الان فکر می کنم با خودم می گم .....کدوم کشک ؟ کدوم دوغ ! ...و منطقم دیگه قبول نمی کنه..فکر می کنم ...این نوع رابطه ها پوچ و مسخره شده ....در این مواقع من همیشه احساس بی انگیزگی می کنم...بعد احساس desperation و سپس احساس عدم تمایل به طرف ...و در اخر دیگه دلم نمی خواد ببینمش .....البته الان که دیگه خیلی واسم سخت شده ...به زور از کسی خوشم می آد ...اما خوب هفته ی پیش دقیقا این احساس اومد سرغم .....و الان دیگه به مرحله ی عدم تمایل رسیدم ! . ..
نمی دونم چرا اینا رو نوشتم ....شاید عمیقا لازم داشتم که در موردش حرف بزنم ...!
دیروزم یه مهمونی خاله زنکی دیگه بودم ....مزخرف ..مضحک ..با یه مشت عقب افتاده هم صحبت بودم
دعا: الهی خلصنا من شرالمهمونی الخاله الزنکی و من شر کل الدسپریشن !
پیام: به جان امواتم اگه فقط یه بار دیگه با هم دعوا کنین قاطی می کنم ...از دست جفتتون خسته شدم ...می فهمین ؟! (گورخر نفهم )
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 17:16 توسط اسکلت رقصان
|