سسسلللامممم بر دوستان ...من خوبم ....نمی خواستم آپ کنم اما دیدم نمی شه ...دلم می خواست حرف بزنم ! چیز خاصی البته واسه ی گفتن ندارم ...تمام گفتنی هام رو هفته ی دیگه میام می گم !
۱)بچه ها برای پدربزرگ ساحره دعا کنید .....حالش خوب نیست ! http://www.sahere.blogfa.com/
۲)امسال من احتمالا ۳ باری باید برم نمایشگاه ...و هر کدوم از این ۳ بار یه داستان هیجان انگیز پشتش هست ...هر سال همین طوره واسم !
واسه ی اینکه بفهمین خاطره نمایشگاه پارسالو می گم ...پارسالم وبلاگ نویس بودم ..وبلاگم چیز دیگه ای بود البته ....(سپنتا وبلاگ سلنه ایزدبانوی ماه رو یادت می آد ؟ )..خلاصه یکی از این دوستای وبلاگ نویس که از خودم هم کوچیک تر بود ...بهم پیشنهاد داد که با هم بریم ! ....منم که اون سال هیچ کدوم از دوستام نمی خواستن بیان ...قبول کردم و خوشحال شدم که تنها نمی رم ! ....خلاصه با هم قرار گذاشتیم ...یه پسر خیلی معمولی و عادی و مودب بود ! ....با هم نمایشگاهو گشتیم و اون کتاب خرید ..منم کتاب خریدم و ناهار خوردیم ...و از هم خداحافظی کردیم ..مثل دو تا دوست ....«کلا اینو توی دانشگاه بهمون یاد دادن که سعی کنیم جنسیت واسمون مطرح نباشه !به این مفهوم که به این دید نگاه نکنیم که این مثلا پسره یا دختر ! به چشم انسان به هم نگاه کنیم (البته یه چارچوب هایی هم داره که الان جای بحثش نیست )و به این خاطر وقتی من از کسی حرف می زنم و می گم دوستم هیچ وقت مشخص نمی کنم که طرف دختره یا پسر ...(حالا بماند که خیلی موارد دیگران فکر می کنن حتما پسره!)»...و بعد از اون هم چند بار بهم پیشنهاد داد که باهم بریم بیرون اما من دیگه قبول نکردم ...و به قول خودمون پیچوندم ...هدف من فقط تنها نرفتن به نمایشگاه بود ...دقیقا فکر کنم یه دو ماه بعدش بود که یه شب آنلاین شد ....و شروع کرد به اعتراف و گفت اون چیزی که من فکر می کنم نیست ...و گفت که خودش نیومده نمایشگاه و دوستشو جای خودش فرستاده و وقتی پرسیدم چرا ..جواب داد : چون من ناشنوا هستم و فکر کردم اگه بفهمی نمی آی و از طرفیم از تو خوشم اومده !
و ازم خواست که ببخشمش ! ..منم که بهت زده بودم ... و خیلی دلم واسش سوخت و کلی براش گریه کردم ....اما بهش نگفتم ! بعدها با خودم فکر کردم کاش خودش اومده بود ...واسم دیدن همچین آدمی خیلی جذابیت داشت ! .......حالا امسالم داستان دارم ...البته نه اینطوری !
۳)امشب توی خاطراتم اساسی ...آخه می خوام از یه چیز دیگه هم تعریف کنم...چند روز پیش یکی از همکلاسیام که استقلالی بود.. ازم پرسید : تو هم لونگی هستی ؟ ..منم گفتم :چی چی ؟ ..گفت: پرسپولیسی ..منم گفتم فرقی نداره همشون سر وته یه کرباسن..اما یاد یکی از همکلاسیای دوره دبیرستان افتادم....دختره پرسپولیسیه دو آتیشه که هیچی ۸۰ آتیشه بود ...تمام بازیا رو می دید اگه می باخت گریه می کرد ما جرات نداشتیم در مورد پرسپولیس باهاش شوخی کنیم !روزنامه ی خبر ورزشی رو هم خودم واسش می خریدم ! ....و عاشق این فنایی دروازه بان تیم پرسپولیس بود .....و می خواست باهاش ازدواج کنه و قسم خورده بود که اگه اون نخواد تا آخر عمر مجرد بمونه ! خیلی جالبه که به شدت پیگیر بود که مثلا فنایی جون کجا می ره ..با کیه ...حتی یکی دوبار هم زنگ زده بود باشگاه که باهاش حرف بزنه ....من واقعا کارشو درک نمی کردم ..نمی فهمیدم چرا باید اینطور باشه(الانم نمی فهمم) ...خلاصه ۵ سال بعد یه روز خونمون زنگ زد احوال پرسی و فکر می کردم تغییر کرده ..اما گفت نه همچنان نهضت ادامه دارد و یه بارم رفته دم باشگاه پرسپولیس که خودشو ببینه ! که موفق نشده بود ...
اینا رو گفتم که بگم چقدر از کار این ملت کف می کنم !
دعا:الهی ازدوج الفنایی و مع الدوستی و یتلاشی کل النمایشگاه الکتبی !
پیام:آرامش یافته بودم خیلی سخته ! آرام با آرامش یافته زمین تا آسمون فرقشه !
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 22:59 توسط اسکلت رقصان
|