سسسلللاممم خوبین؟ منم خوبم ..........بد نیستم...
۱)مرز بین بعضی چیزا ها گاهی به نظر به عده خیلی نامرئیه ...گاهی هم واضح !
مثلا: مرز بین احساس به کسی و هوس ! اینقدر این مرز نازکه که گاهی نمی فهمیم ! ....و این یکی از مشکلاته منه ...چون هر چقدر هم که تشخیصش سخت باشه ..اما گاهی می فهمم ...اونجاست که یه احساس خیلی تلخ و تنفر دارم ..بارها کسایی رو دیدم که احساسشون تبدیل به هوس شده و خیلی سخته که هوس رو در خودت از بین ببری ..(منم همیشه نمی تونم ! ).اون روز با یه دوست قدیمی بیرون بودم .... می گفت دلش واسم تنگ شده و می خواست منو ببینه ! ...کدورتی بینمون بود......وقتی که با هم بودیم ..واقعا بعد از مدت ها دیدم کسیو که احساس بهش غلبه داشت تا چیز دیگه ....یه شاخه گلم بهم داد .....خیلی وقت بود از کسی گل نگرفته بودم ...آخرین بار ۵ سال پیش بود..حالا میبینم چقدر معاشرت با آدما واسم سخت شده ....احساس انزوا و دور افتادگی دارم...با خودم آرزو می کردم کاش بازم ادامه داشت ....
مثال بعدی در مورد مرز بین وسوسه ی کار زشت در برابر درستیه ...اینقدر سریع اتفاق می فته که تصورشم نمی کنیم ..ااز یک ثانیه هم سریع تر رخ می ده!.برای دوست نابینام اب میوه گرفتم و پولشو می خواست باهام حساب کنه ...و
گفت که ار کیف پولش بردارم ...اون لحظه این فکر به ذهنم اومده بود که چقدر وحشتناکه که آدم در یک لحظه تصمیم می گیره که یه کار اشتباه بکنه ! اما بعد تر اتفاق دیگه ای افتاد ......توی خونه نشسته بودم ...یه لحظه این فکر از ذهنم گذشت که کسی داره توی خونمون چیزی رو بر می داره ....بعدش عقل اومد بهم لگد زد که آهههای زنیکه این افکار پلید چیه در مورد مردم می کنی ؟ آخه تو انسانی ....
فردا صبحش حس ششم فاتح جلوی عقلم وایساد و گفت ...دیدی من درست می گفتم ! زنیکه هم خودتی !
با خودم آرزو می کردم کاش این اتفاق نمی افتاد .... کاش اون چیزی که سر جاش نیست یه جای دیگه پیدا بشه .... ! آخه آدما در این موقع دو دسته می شن ...یه وقت زمین و زمان رو بسیج می کنیم تا کسیو متهم به کاری کنیم ..گاهی هم بر عکس عالم و ادمو بسیج می کنیم که کسیو تبرئه کنیم ..منم رفتم موضوع رو گردن گرفتم و گفتم من برش داشتم .....اما یه ربع تمام مامان و بابا بهم خندیدن و گفتن :باز تو پطروس بازیت گل کرد بچه ؟.....دیپلماسی محکوم به شکست همینه !
۲)در مورد فضولی می خواستم بنویسم که حسش نیست !
۳)دعا کنید ..هم برای کارم که خانومه زنگ بزنه ...هم برای نتایج ارشد
حس دعا و پیام هم نیست !
اما از تکرار تاریخ ..از آدما .....از این چیزا ...خیلیییییییییییییییی خستم ! .....امروز عین خلا رفتم یه پشتی از ته کمد برداشتم تا می تونستم بهش مشت و لگد زدم .و اشک می ریختم ..! اینقدر که تمام دستام سرخ بود ....
حرف آخر:نمی دونم ...هر چی که هستی ....مال دنیای تاریکی هستی ...از جهنم می آی ...زمینی هستی...دست از سر کچلم بردار ....دیگه نمی خوام ببینمت ....فکر هم نکن با این کارا ازت می ترسم یا عوض می شم ...بترک ...من همینم که می بینی ! بازم جرات داری بیا به خوابم ...هر چقدر هم که سیاه و تاریک و پلید باشی ...دنیای من با تو یکی تاریک نمی شه!
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 22:48 توسط اسکلت رقصان
|
سسسلللاممممم خوبین ؟ ......
۱)همون طوری که میبینین (البته نمی دونم از کجا باید ببینین! )کامپیوتر این جانب درست شده و باعث مسرت و خوشحالیمان گردید!
۲)باورتون نمی شه سرما خوردگی شدید اومد سراغمون و زیر گوشم ورم کرده بود خلاصه اوضایی داشتم ! و آخر کارم به اورژانس بیمارستان کشیدو با ۴ تا آمپول که ماتحت اینجانب رو آبکش کرد...بحمدالله رو به بهبودی هستیم! اضافی هم نگران نباشید ما ۷ تاجان ناقابل داریم( (که در طبق اخلاص تقدیم می گردد))و بر همین اساس زنده ایم و زنده می مانیم ! به کوری چشم دشمنان اسلام و بلاد کفر و آمریکای ملعون بی شرف!
۳)چند هفته پیش با دوستی نشسته بودیم..این دوست محترم ما درمورد هر کسی که از کنارمون عبور کرد...اظهار نظری رو مبنی بر نحوه ی ظاهر و.می فرمودند ...مثلا: مانتوی این خانوم چه تنگه...یا اون آقا رو نگاه کن اینطوریه و.. و من هم فقط یک جواب داشتم...اون چیزی که هست به خودش مربوطه..به ما ربطی نداره که چی پوشیده یا داره چی کار می کنه و اینا کاملا شخصین! اون روز فهمیدم که چقدر واسم سخته شده با این مدل آدما و با این مدل دیدگاه معاشرت کنم ...باید دنبال کسایی بگردم که شبیه خودم فکر می کنن...البته به عقیده اش احترام گذاشتم اما این نوع نگاه کردن به مردم اصلا خوشایند نیست...خود من دوست ندارم اینطوری در موردم قضاوت بشه ! البته در مورد این دوستمون تقصیر اون هم نیست ...اشکال از نوع نگاهیه که به بقیه داره (خود منم داشتم! ) و یه جوراای همه ی ما این نگاه رو داریم که به وسیله ی آموزش های دولت شریف و اسلامی در ما نهادینه شده ! اسم این نگاه ..نگاه جنسی داشتن به دیگران هستش ! (گاهی اوقات صراحت در گفتن بعضی چیزا لازمه ! )...
مثل طویله جنس نر و ماده توی خیلی جاها جدا می شه و خانوما یه طرف و آقایون یه طرف و خوب هیچ از خودمون نمی پرسیم چرا باید اینطور باشه ...مگه یه خانوم و آقا اگه از یه در بخوان برن تو چه اتفاقی میفته ؟ و این باعث می شه خیلی از ماها در مورد با هم بودن و...به مسائل حیوانی توجه کنیم ! ....نه انسانی ! ....بذارین یه مثال ساده بزنم که عمقشو بفهمید:
این روزا دخترا با پسری دوست می شن که : خونه ...پول ....لباس مارک دار و ماشین (جهت آژانس) داشته باشه و کاملا خرج کن باشه و از لحاظ ظاهریو حسمانی ویژگی های خاصی داشته باشه ! ....
و پسرا با دختری دوست می شن که: خوشگل ....لاغر ...قد ۱۷۰ و وزنش هم ۵۰ کیلو باشه و کاملا fashion باشه ...ماشین و پول هم داشته باشه .....(یقه ی ما رو نگیرین آقا همه این طوری نیستن ...فقط بعضی ها ! )اصلا در کشور صوعیص باهاش مواجهیم نه در ایران ..خوب شد ؟
این همون نگاه ابزاری و جنسی به هم داشتنه...حالا اگه این آقا یا خانوم همه ی ویژگی های قید شده رو داشت اما اگه آدم نبود و بهتون کلک زد و خیانت کرد و....لابد می گین:بی شرف عوضی ادم نبود ....حالا اینجا چرا نگاه انسانی شد ؟!!!!! «به قول استادمون : چه خاکی به سرمون بریزیم اخه ؟!»
چرا من این بحث نگاه انسانی به هم داشتنو می کنم ؟ خوب چون با این نگاه می تونیم خیلی چیزا رو عوض کنیم ...خودمون بر سرنوشتمون حاکم می شیم ...دنیامونو عوض می کنیم...دیگه یه خدای مزخرف ساختگی بر ما حاکم نمی شه ....! قدر به جای قضا می شینه ....من قدیما از مشکلات می نوشتم به حالت خنده دار...اما الان می بینم که من فقط از معلول دارم حرف می زنم نه علت ! علت رو باید پیدا کرد! ...
یه مورد دیگه مثال می زنم ...اون روز با دوستی به سمت خونه می رفتیم ....این آقا بیماریه MD (ضعف عضلانی ...نمی دونم خودم هم دقیق چیه ! )داشت.. و خوب از لحاظ ظاهری (نمی خوام این لفظو استفاده کنم اما چیز دیگه ای به ذهنم نمی آد )یه حالت تقریبا معلولی داره ..اما خوب یکی از فوق العاده ترینو نرمال ترین آدمایی بود که به عمرم دیدم..فکری متعالی و مهربون و خاص داشت ..اما وقتی با هم راه می رفتیم توی خیابون البته خیلی آهسته راه می ره .. مردم مارو با چنان تعجبی نگاه می کردن که نگو ..انگار دارم چی کار می کنم ! لابد اگه با یه پسر مو سیخ سیخی قدم می زدم کسی نگاه نمی کرد ...نمی دونم کجای قدم زدن من با این آقا اشکال داشت! و به شدت واسه ی اطرافیان متاسف بودم ..آخه قبل از اینکه از در دانشگاه بیایم بیرون یکی از همکلاسیای پسر هم باهامون تا جلوی در اومد و توی راه گفت می دونی وقتی اون آقا می خوره زمین خیلی خنده دار می شه آخه یکی باید از جلو بغلش کنه و بلندش کنه و خندید ...اون لحظه انگار یه چیزی وجودمو گاز گرفت و فقط به سکوت دعوتش کردم حیفم اومد خونم رو واسه ی یه بی شعور کثیف کنم ....و وقتی به صورت اون آقا نگاه کردم دیدم از خجالتش سرخ شده و سرشو انداخته پایین ..چند دقیقه بعد که از همکلاسیم جدا شدیم گفت : که چقدر احساس حقارت کرده که جلوی من اون حرف رو گفته ..هرچند که حقیقت بود ...دلم می خواست بهش بگم دستشو بذاره روی شونم و بهم تکیه کنه تا راحت تر راه بره اما احساس کردم شاید به شخصیتش توهین بشه ! ....اینا همش درده....و هزار مورد دیگه برای گفتن هست...اما اصل همینه!
4)راستی بلا نسبت دکتر کشیک بیمارستان خیللییییییییی هیز بود ...دلم می خواست خفش کنم و یه دونه از اون لگدایی که می زنن توی فرق سر طرف و توی کلاس کنگ فو یاد گرفتمو می زدم توی سرش !
دعا:اللهم لم یفتح الدهانی الکل نافهم...و انقرض جمیع النگاه الجناسی !
پیام:هیچ چیزی آسون به دست نمی آد ..نه عین تو رو پیدا کردن..نه متفاوت نگاه کردن ....
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 13:20 توسط اسکلت رقصان
|
سسسسلللامم خوبین ؟ .......حال سر زدن نداشتم ....آخه حالم گرفته است ! ....کامپیوترم خراب شده ..الانم توی سایت دانشگاهم ! ...استادم امروز امتحان نگرفت ...افتاد هفته ی دیگه ....
روز شنبه خونه یه خانوم پیری مهمون بودیم ..از دوستای قدیمی ماست ....و ناهار قرمه سبزی درست کرده بوووود ! وای یادش می افتم حالم بد می شه ...آخه ترکا سبک قرمه سبزیشون فرق می کنه و ما هم ذائقمون به همون عادت کرده ...و قرمه ی سیزی فارسی که شنبلیله و لوبیای قرمز داره رو من دوست ندارم ..مخصوصا زمانی که ۴ روز بوی قرمه سبزی میدیو ...خلاصه ...بماند !
خدایا ملت نون ندارن بخورن ...حالا توی دانشگاه همایش هست در مورد دانشگاه آزاد و درپیتیشو این حرفا ....اگه بدونین چه دعوایی شد ! ...یکی بگه حالا چه فرقی می کنه ؟!
برای یه کاری خیلی نیاز به د عاتون دارم ! ....هم اکنون نیازمند دعای سبزتان هستیم ....بنیاد امور مشکلات خاص ! .......
دیروز یه حرکت رزمی خفن یاد گرفتم ....دنبال یکی می گردم روش این حرکتو تمرین کنم ! ...کسی داوطلب نیست ؟ .....
تبریک می گم ....پریشب روسیه ۳ تا قرار داد در مورد تحریم ایران با بقیه امضا کردن....برنجم شده کیلویی ۵ هزار تومن ...اگه برنج مال پارساله ...پس الان چرا گرون شده ؟ ....اگه برنج مال امساله اخه کی برداشت کردن ؟..اگه ما اون بسته ی دستمال کاغذی کذا رو داده بودیم الان نه برنج گرون می شد ..نه اون قرار دادرو امضا می کردن ..نه اینقدر من به مغزم فشار می اومد که اینا رو بنویسم ..
استاد می گه جهان وطنی رفتار کنیم ....خوب آدم باشین دیگه !!!!اه !
یه چیز دیگه اون مطلب سمت چ÷ بالا رو واسه ی عمم ننوشتم که ! از کامنت آبگوشتی خوشم نمی آد !
دعا: الهی ارسلنا الپیسیو المیزون علی الامور النامیزون و انفجر کل الهمایش الباب الپیت !
پیام :برو خونه ..شام بخورو دوش بگیرو بخواب ! .....بی خیال دنیا و زندگی !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 17:46 توسط اسکلت رقصان
|
سسسسلللامممممم ...خوبین ؟ ..منم خوبم ....هفته ی شلوغی رو داشتم ...هفته ی دیگه دوشنبه هم امتحان نیم ترم دارم که هنوز نصفشو نخوندم ...توی این هفته ای که گذشت یه مهمون ویژه داشتم ....(حالا بماند که همش اون منو مهمون کرد ! )..یه مهمون از کره ی مریخ ....کسی که مال یه دنیای دیگه بود . قرار بود دوباره برگرده ....من از قبل هم میدونم که این فقط همراهیه یه دوسته و دقیقا می دونستم که چی هم انتظارمو می کشه ! ...وقتی که اومد و با هم بودیم ....(چند تا جای متفاوت با هم رفتیم ...از نمایشگاه کتاب ..تا...)...حس خیلی خوبی داشتم ... به خودم نگاه کردمو دیدم بین منطق و احساسم یه جنگ شدید راه افتاده ....
احساس از صندلیش پرید پایینو گفت: ببین چه خوشحاله ....
عقل : خوب که چی ؟
احساس: می تونن بازم با هم باشن
عقل : باز تو شروع کردی به مزخرف گفتن ؟ ..نه ..نمی شه !
احساس: کدوم مزخرف ؟....می شه .......
عقل:تو خودت خوب می دونی که اون مال دنیای ما نیست ...
احساس: خوب نباشه . .یا ما می ریم اونجا یا اون می اد اینجا ...
عقل:نه ! نه ما می تونیم توی دنیای اون زندگی کنیم ..نه اون می تونه بیاد اینجا زندگی کنه ..مگه نشنیدی ..خودش گفت !
احساس:اصلا برو کنار بذار کارمو بکنم ...
عقل احساسو هل داد عقبو گفت :برو عقب مگه یادت نمی اد ...دفعه ی قبل مگه حرف تو رو گوش ندادیم ؟......و آثار زخم روی بدن احساس ظاهر شد ! .....اینبار آروم رفت و سر جاش نشست !
قدیما آدم خیلی عاطفی و حساسی بودم و معتقد به جمله ی فروغ فرخزاد: آری آغاز راه دوست داشتن است ..گرچه پایان راه ناپیداست ...من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست!
اما الان فکر می کنم با خودم می گم .....کدوم کشک ؟ کدوم دوغ ! ...و منطقم دیگه قبول نمی کنه..فکر می کنم ...این نوع رابطه ها پوچ و مسخره شده ....در این مواقع من همیشه احساس بی انگیزگی می کنم...بعد احساس desperation و سپس احساس عدم تمایل به طرف ...و در اخر دیگه دلم نمی خواد ببینمش .....البته الان که دیگه خیلی واسم سخت شده ...به زور از کسی خوشم می آد ...اما خوب هفته ی پیش دقیقا این احساس اومد سرغم .....و الان دیگه به مرحله ی عدم تمایل رسیدم ! . ..
نمی دونم چرا اینا رو نوشتم ....شاید عمیقا لازم داشتم که در موردش حرف بزنم ...!
دیروزم یه مهمونی خاله زنکی دیگه بودم ....مزخرف ..مضحک ..با یه مشت عقب افتاده هم صحبت بودم
دعا: الهی خلصنا من شرالمهمونی الخاله الزنکی و من شر کل الدسپریشن !
پیام: به جان امواتم اگه فقط یه بار دیگه با هم دعوا کنین قاطی می کنم ...از دست جفتتون خسته شدم ...می فهمین ؟! (گورخر نفهم )
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 17:16 توسط اسکلت رقصان
|
سسسلللامممم بر دوستان ...من خوبم ....نمی خواستم آپ کنم اما دیدم نمی شه ...دلم می خواست حرف بزنم ! چیز خاصی البته واسه ی گفتن ندارم ...تمام گفتنی هام رو هفته ی دیگه میام می گم !
۱)بچه ها برای پدربزرگ ساحره دعا کنید .....حالش خوب نیست ! http://www.sahere.blogfa.com/
۲)امسال من احتمالا ۳ باری باید برم نمایشگاه ...و هر کدوم از این ۳ بار یه داستان هیجان انگیز پشتش هست ...هر سال همین طوره واسم !
واسه ی اینکه بفهمین خاطره نمایشگاه پارسالو می گم ...پارسالم وبلاگ نویس بودم ..وبلاگم چیز دیگه ای بود البته ....(سپنتا وبلاگ سلنه ایزدبانوی ماه رو یادت می آد ؟ )..خلاصه یکی از این دوستای وبلاگ نویس که از خودم هم کوچیک تر بود ...بهم پیشنهاد داد که با هم بریم ! ....منم که اون سال هیچ کدوم از دوستام نمی خواستن بیان ...قبول کردم و خوشحال شدم که تنها نمی رم ! ....خلاصه با هم قرار گذاشتیم ...یه پسر خیلی معمولی و عادی و مودب بود ! ....با هم نمایشگاهو گشتیم و اون کتاب خرید ..منم کتاب خریدم و ناهار خوردیم ...و از هم خداحافظی کردیم ..مثل دو تا دوست ....«کلا اینو توی دانشگاه بهمون یاد دادن که سعی کنیم جنسیت واسمون مطرح نباشه !به این مفهوم که به این دید نگاه نکنیم که این مثلا پسره یا دختر ! به چشم انسان به هم نگاه کنیم (البته یه چارچوب هایی هم داره که الان جای بحثش نیست )و به این خاطر وقتی من از کسی حرف می زنم و می گم دوستم هیچ وقت مشخص نمی کنم که طرف دختره یا پسر ...(حالا بماند که خیلی موارد دیگران فکر می کنن حتما پسره!)»...و بعد از اون هم چند بار بهم پیشنهاد داد که باهم بریم بیرون اما من دیگه قبول نکردم ...و به قول خودمون پیچوندم ...هدف من فقط تنها نرفتن به نمایشگاه بود ...دقیقا فکر کنم یه دو ماه بعدش بود که یه شب آنلاین شد ....و شروع کرد به اعتراف و گفت اون چیزی که من فکر می کنم نیست ...و گفت که خودش نیومده نمایشگاه و دوستشو جای خودش فرستاده و وقتی پرسیدم چرا ..جواب داد : چون من ناشنوا هستم و فکر کردم اگه بفهمی نمی آی و از طرفیم از تو خوشم اومده !
و ازم خواست که ببخشمش ! ..منم که بهت زده بودم ... و خیلی دلم واسش سوخت و کلی براش گریه کردم ....اما بهش نگفتم ! بعدها با خودم فکر کردم کاش خودش اومده بود ...واسم دیدن همچین آدمی خیلی جذابیت داشت ! .......حالا امسالم داستان دارم ...البته نه اینطوری !
۳)امشب توی خاطراتم اساسی ...آخه می خوام از یه چیز دیگه هم تعریف کنم...چند روز پیش یکی از همکلاسیام که استقلالی بود.. ازم پرسید : تو هم لونگی هستی ؟ ..منم گفتم :چی چی ؟ ..گفت: پرسپولیسی ..منم گفتم فرقی نداره همشون سر وته یه کرباسن..اما یاد یکی از همکلاسیای دوره دبیرستان افتادم....دختره پرسپولیسیه دو آتیشه که هیچی ۸۰ آتیشه بود ...تمام بازیا رو می دید اگه می باخت گریه می کرد ما جرات نداشتیم در مورد پرسپولیس باهاش شوخی کنیم !روزنامه ی خبر ورزشی رو هم خودم واسش می خریدم ! ....و عاشق این فنایی دروازه بان تیم پرسپولیس بود .....و می خواست باهاش ازدواج کنه و قسم خورده بود که اگه اون نخواد تا آخر عمر مجرد بمونه ! خیلی جالبه که به شدت پیگیر بود که مثلا فنایی جون کجا می ره ..با کیه ...حتی یکی دوبار هم زنگ زده بود باشگاه که باهاش حرف بزنه ....من واقعا کارشو درک نمی کردم ..نمی فهمیدم چرا باید اینطور باشه(الانم نمی فهمم) ...خلاصه ۵ سال بعد یه روز خونمون زنگ زد احوال پرسی و فکر می کردم تغییر کرده ..اما گفت نه همچنان نهضت ادامه دارد و یه بارم رفته دم باشگاه پرسپولیس که خودشو ببینه ! که موفق نشده بود ...
اینا رو گفتم که بگم چقدر از کار این ملت کف می کنم !
دعا:الهی ازدوج الفنایی و مع الدوستی و یتلاشی کل النمایشگاه الکتبی !
پیام:آرامش یافته بودم خیلی سخته ! آرام با آرامش یافته زمین تا آسمون فرقشه !
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 22:59 توسط اسکلت رقصان
|
سسللللللللللللللااااااااااام ..خوبین ؟ ...منم خوبم ..
1).تازه از hen party برگشتم ! از این مهمونی های خاله زنکا رو می گم که فقط توش از شوهر و طلا جواهرو لوازم خونه حرف می زنن ....هر چند اسمش ختم انعام بود و یه خانومی اومد یه ذره این مرفحان بی دردو که کلی از خودشون طلا و جواهر آویزون کرده بودن نصیحت کنه و در مورد بهشت و جهنم صحبت کرد ...منم که مسئول مهدکودک بودم ...بچه ها رو جمع کردم توی اتاقو کلی سرگرمشون کردم ! بازی کردیم ....عکس گرفتیم ..حیف که خودم توی عکسا هستم وگرنه می ذاشتم که ببینین ! از مصاحبت با بچه ها بیشتر لذت بردم تا خانوما ..هرچند کلی هم در بخش آشپزخانه کمک کردم ! یکی از این دختر بچها اسمش ریحانه بود ..8 سال داشت...خیلی عین فرشته ها بود ...رفته بود به مامانش گفته بود ..مامان امروز یه دوست جدید پیدا کردم ! .....(چه دوستی ! )
2)نشونه ها ! ...نشونه ها رو دنبال کن ! کاری که 4 روز پیش کردم ....باورکردنی نیست!
3)یکی از همکلاسیم برای تعطیلات از انگلیس برگشته ....5 هفته می مونه ایران ..دیروز برام یه بسته ی بزرگ شکلات آورد ..اینقدر خوشحال شده بودم که نگو ..از اینکه منو فراموش نکرده بود و به یادم بود خیلی خوشحال شدم ! .....
4)از دوست دیگه ای می خوام حرف بزنم ...دوستم روشندله ! شاید ظاهرا نبینه ...اما توی درونش چیزی داره که هزار تا آدم بینا مثل ما اونو نداریم ! چیز عجیبی رو یادم داده ! و منم با کمال میل انجامش دادم و خیلی جالبه ...انگار در ها .....راه ها باز شدن !..... عجیبا از خدا و قوانین الهیو و آدما!
5)دوستان ..وبلاگ قبلی حذف شده ..پس اگه می شه لینک قبلی رو بردارین و این جدیده رو با اسم جدید وبلاگ، بذارین ! خیلی ممنون و هر کسی که لینکش نیست بدونین که از قلم فقط افتاده ..بیاد بگه تا بذارم !
6)در بالاترین و باریک ترین شاخه ی درخت کهنسال پوسیده ی موریانه زده ...جوانه ای سبز شده !
دعا: الهی آتنا المرغاناً للاهن الپارتی و افزون الشکلات الخارحیه همراهه !
پیام: برای پیدا کردنش جای دور نرو ...همین نزدیکاست ....خیلی نزدیک !
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 22:8 توسط اسکلت رقصان
|
سسللاممم بر دوستان ....بعد از ۷ ماه اون وبلاگ قبلی رو بستم ..خیلی بهش عادت کرده بودم ..مثل بخشی از اتاقم می موند ..اما خوب مجبور شدم ! نکته ی اخلاقی خیلی مهم از وبلاگ قبلی اینه که آدرس وبلاگتو به هر کسی نده ....خوب حقم دارم ! ....
اما حالا چطور از جادوگری به دنیای مردگان رسیدیم و از سمت جادوگری استعفا دادیم ..خوب توضیحاتی قبلا اونجا داده بودم که واسه ی دوستان تازه وارد هم عرض می کنم ...وبلاگ قبلی ما چون اساسا بر مبنای امور جادوگری بود و بنده هم که به قول ناصر ناشی بودم دیدم از عهده ی مسئولیتش بر نمی آم و به این خاطر استعفا دادم ! ...
پاسخ به سوالات : چرا این اسم رو واسه ی وبلاگت انتخاب کردی ؟ من مهارت خاصی در انتخاب عنوان های پیچیده و بی در پیکر و کاملا بی ربط و هنری و یونانی دارم ! و از این اسم خوشم اومد!
رقص مردگان به چه مفهومه آیا میتی روی زمین مونده ؟این یک مضمون فرانسویه که در هنر قرون وسطای فرانسه پدیدار شد. و ثمثیلی از پیروزی مرگ بر انسانهای تمامی اعصار هستش و به صورت اسکلتی به خروش در آمده که بقایای استخوانی مردگان را بر دور خود به حرکات جنون آسا وا می دارد !و معادل فرانسویش اینه : danse macabre که لینک وبلاگم هست!
و نکته ی مهم بی ربطی این مضمون به کل مطالب بنده است ! اما خوب یه حس همزاد پنداریه خاصی با اون اسکلت رقاص دارم ....و به خاطر اسکلتش این عنوانو گذاشتم! شایدم از جوش و خروش اسکلته خوشم میاد و یه شباهتی به خودم داره! خیلی فلسفی شد! ..ها ها ها ..می دونم که شوخیم بی مزه بود ..اما تنوع لازمه دیگه !
پیام و دعا نداریم ..بی خودی دنبالش نگردین!
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 14:34 توسط اسکلت رقصان
|